<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>♫ Progressive Music</title>
<link>http://radiance.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 19 Nov 2009 20:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پنج شنبه 28م آبان</title>
<link>http://radiance.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;سکانس اول:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;یک چند وقتی بود که خیلی گرفتار بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;۱.&lt;/FONT&gt; نمی دونم چه رازیست که اصولاً مواقعی که سرم به شدت شلوغه دلم لک می زنه واسه اینکه بیام اینجا یه چیزی بنویسم. کیوان جان شاید اینو هم بشه یه جورایی یکی از قوانین مورفی محسوبش کرد. راستی علاوه بر این یک چیز دیگه که این مدت به ذهنم رسید!&lt;BR&gt;اصولاً وقتی که گرفتاری و برنامه ت پره همه بهت زنگ می زنن و برای یک برنامه ای ازت میخوان که باهاشون بری بیرون. مثل دو هفته پیش من؛ که هر روز با یک نفر و البته دو روزش هم با دو سری از دوستان بیرون بودیم و برنامه ام کاملاً پر شده بود و تازه این وسط مجبور شدم به دو تن از دوستان بگم که &quot;وقت ندارم حالا باشه واسه هفته دیگه!&quot;، ولی این هفته و مخصوصاً امشب به شدت هوس کرده بودم با یکی از رفقا یک کافی شاپ برم که متاسفانه نشد. این انگیزه آنقدر قوی بود که به سرم زده بود تنها برم یک کافی شاپ. به هر کی گفتم هر کی یه جوری گرفتار بود. با تمام اعتقادی که به زندگی مجردی و بدون دغدغه دارم گاهی اوقات مثل امشب یه لحظه با خودم میگم بد نیست مجدداً به زندگی شبه متاهلی برگردیم. (متوجه شدید که منظورم ازدواج نبود)&lt;BR&gt;اصولاً من از این دست آدمهایی هستم که اگه کنارم بشینید کلاً مفاهیمی مثل عشق، خانواده و ... رو کاملاً براتون زیر سوال می برم. این نکته رو هم متذکر بشم که اینها به این دلیل نیست که شکست عشقی رو در زندگیم تجربه کرده باشم و حالا یک جور نفرت در وجودم شکل گرفته باشه، دلیل دیگری دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;۲.&lt;/FONT&gt; بذار از اول اول بگم. یک سه هفته پیش یا بیشتر بود حدوداً، که صبح هنگام که من و پسر عمه گرامی برای ورزش به پارک رفته بودیم، در اونجا شاهد منظره حمله یک گربه به یک کبوتر طفل معصوم بودیم. من به محض رؤیت صحنه، رو به پسرعمه عزیز کردم و بهش گفتم: &quot;بهشون نزدیک نشو! این نظام طبیعته و ما نباید این نظام رو به هم بزنیم.&quot; اما از اونجایی که من از دوران کودکی بسیار آدم دلرحمی بودم، و هنوز هم، تنها چند ثانیه این تئوری دوام یافت و من به سرعت به محل نزاع شتافتم و کبوتر رو نجات دادم و مثل فیلم ها رو به کبوتر گفتم:&quot;همه چیز تموم شد. من همیشه مراقبت خواهم بود عزیزم&quot; و رو به پسر عمه گرامی کردم و گفتم:&quot;ورزش بسه بریم خونه تا من یه فکری واسه این بیچاره کنم.&quot;خلاصه این جوری بود که این کبوتر رو درمان کردیم و باید بگم که دو دفعه دیگه هم این طفلک تا دم مرگ رفت که حالا شرحش از حوصله این متن خارجه، ولی در هر حال الآن که در وضعیت سلامتی قرار گرفته متوجه شدیم که یکی از بالهای این بیچاره آسیب دیده و قادر به پرواز نیست. اصلاً آدم این موجود رو با اون قیافه پاک و معصوم می بینه غصه دار میشه. گاهی با خودم میگم اگر همون لحظه به جای صدور اون نظریه احمقانه (شاید) به کمک این بیچاره شتافته بودم الآن می تونست پرواز کنه و به آغوش سرد این شهر دودگرفته خاکستری برگرده؛ و گاهی فکر می کنم چه عذابی است شاید برای یک پرنده که نتواند پرواز کند. بگذریم از این حرفها. همه اینا رو گفتم که به اینجا برسم:&lt;BR&gt;آقا نمی دونید این موجود چه اشتیاقی نسبت به موسیقی از خودش نشون میده. هروقت که من گیتار می زنم ابتدا طی یک سری عملیات با چرخش 360 درجۀ سر، سورس موسیقی رو دیتکت می کنه و با کنجکاوی هر چه تمام تر خودش رو به محل اجرا می رسونه و عین یک شنونده خوب می ایسته همونجا و من رو نگاه میکنه. همین مساله باعث شده بود اون زمانی که گیتار می زدم (الآن دو هفته ای میشه که دست به گیتارم نزدم) ایشون رو نزد خودم بیارم و ایشون نقش شنونده رو بازی کنن. یادمه که به آهنگ If پینک فلوید رفلکس مثبتی نشون میداد.&lt;BR&gt;امروز هم که تو این تشت اینو این گوشه اتاقم گذاشته بودمش، به محض اینکه صدای پیانو زدن خواهر گرامی رو از توی هال شنید اینجا سر از پا نمی شناخت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;سکانس دوم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/24/fe/61/2017480/0/coffeecupweb1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;BR&gt;بعد از تمام شرح ملامتی که در بخش آغازین سکانس قبلی از نظرتون گذشت، درست وقتی که به آخر سکانس اول رسیدم محمد زنگ زد و گفت:&quot;علی هنوزم پایه هستی بریم بیرون؟&quot; من هم از خدا خواسته سریعاً Ok رو به ایشون دادم و رفتیم سینا رو سر راه برداشتیم و به یک کافی شاپ روبروی پارک ملت (همون جای همیشگی) رفتیم. جای شما خالی در کافی شاپ که بودیم سر مساله ای کلی با سینا به این محمد بیچاره خندیدیم و مسخره اش کردیم و او را دست و پا چلفتی خطاب کردیم. هنوز یک دقیقه از این ماجرا نگذشته بود که بنده به هنگام ریختن شکر در قهوه، کل لیوان قهوه ام را برگرداندم و خلاصه از آنجایی که لیوان تقریباً پر بود، افتضاحی به بار آوردم و از آنجایی که بنده ذاتاً آدم خوش خنده ای هستم فقط با صدای بلند می خندیدم و دوستان عزیز محبت کردند و افتضاح بنده را تا حدودی جمع و جور کردند. سپس برای آقای مسئول آنجا شرح حادثه را بازگو کردیم و او خیلی محترمانه ما را به میز دیگری راهنمایی کرد و خیلی مهربانانه رو به من کرد و گفت: یکی دیگر برایتان بیارم؟ من ساده دل هم راستش یک لحظه گول خوردم، فکر کردم مرامی می خواهد یکی دیگر بیاورد و گفتم Ok. یکی دیگر بیاورید. بعد که این حرف را زدم متوجه شدم که به قول بر و بچ رکب خوردم و 4000 تومان ناقابل دیگر پیاده شدیم و خلاصه در مجموع امشب برای یک قهوه مخصوص و کیک شکلاتی همراهش 11 هزار تومان ناقابل پیاده شدیم. به قول سینا اگر رفته بودیم هیوا شام خورده بودیم کمتر پیاده می شدیم. اما چون به قول بر و بچ امشب &quot;های&quot; بودم خم به ابرو نیاورده و رو به همراهان کرده و گفتم: دوستان! امشب را خاطره انگیز کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;نتیجه گیری:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;از این پست به نظر سه نتیجه می شود گرفت:&lt;BR&gt;یک اینکه گاهی اوقات درست وقتی که کاملاً ناامید هستید، روزنه ای از امید به شما اصابت می کند به روایت دیگر در ناامیدی جای بسی امید است.&lt;BR&gt;دو اینکه فریب آقا کافی شاپی های مهربان و مودب را نخورید! آنها دلشان برای شما نمی سوزد، حواسشان به جیب خودشان است.&lt;BR&gt;و سوم اصلی است که خودم در زندگی به شدت به آن اعتقاد دارم و آن اینکه همه ما نتیجه همه اعمالمان را دیر یا زود در همین دنیا می بینیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 20:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiance&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>radiance</dc:creator>
<guid>http://radiance.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمعه هشتم آبان</title>
<link>http://radiance.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/9a/05/90/1871419/0/fullscreencapture811200823418pm..jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نمی تونم توصیف کنم که چقدر رانندگی بین حدودای ساعت ۱۲:۳۰ تا ۵:۳۰ اینای صبح، (البته توی شهر) لذت بخشه، مخصوصاً اینکه یه کار کلاسیک هم پلی باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یا اینکه یه شب برفی که خیابونها مثل همیشه شلوغ نباشه و به جز شما هیچ کس دیگه تو خیابون نباشه باز با همون اوصاف فوق.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یا اینکه یه روز پاییزی که یه بارونی زده باشه و باد این برگهای درختها رو تو هوا از این ور به اون ور شوت می کنه. (که البته این منظره توی روز، اونم تو تهران، تقریباً دست نیافتنیه مگر در اوقات خاصی از سال مثلاً توی عید که اون موقع هم دیگه خبری از برگهای پاییزی نیست ولی بازم هیجان انگیزه.)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن.: تو این جادۀ این عکسه هم قابل قبوله!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن.: راستی! امروز یه روز خاصه، گذشته از مناسبتش که اونم در نوع خودش جالب توجهه. فکر می کنید چند تا دیگه از این روزا رو تو زندگیتون تجربه می کنید؟ مثلاً ۱/۱/۱۱ دارید چی کار می کنید؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 10:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiance&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>radiance</dc:creator>
<guid>http://radiance.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Shine On You Crazy Diamond / Part I - V</title>
<link>http://radiance.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;!--ringtones and media links --&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/a7/de/bf/1871345/0/fullscreencapture842008122542am1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;Remember when you were young&lt;BR&gt;You shone like the sun&lt;BR&gt;Shine on you crazy diamond&lt;BR&gt;Now there&apos;s a look in your eyes&lt;BR&gt;Like black holes in the sky&lt;BR&gt;Shine on you crazy diamond&lt;BR&gt;You were caught on the cross fire of childhood and stardom,&lt;BR&gt;Blown on the steel breeze&lt;BR&gt;Come on you target for faraway laughter,&lt;BR&gt;Come on you stranger, you legend, you martyr, and shine&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;You reached for the secret too soon&lt;BR&gt;You cried for the moon&lt;BR&gt;Shine on you crazy diamond&lt;BR&gt;Threatened by shadows at night&lt;BR&gt;And exposed in the light&lt;BR&gt;Shine on you crazy diamond&lt;BR&gt;Well you wore out your welcome with random precision,&lt;BR&gt;Rode on the steel breeze&lt;BR&gt;Come on you raver, you seer of visions,&lt;BR&gt;Come on you painter, you piper, you prisoner, and shine! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT size=2&gt;امروز بعد از مدتها یه هو اومدم سراغ پینک فلوید. این اولین آهنگی بود که از پینک فلوید گوش کردم.(توی اون کنسرت پالس). یادمه چقدر دلم می خواست اون موقع منم توی اون کنسرت بودم. عالیه این آهنگ.&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 21:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiance&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>radiance</dc:creator>
<guid>http://radiance.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکشنبه 19 مهر</title>
<link>http://radiance.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;ین آلبوم آخر Porcupine Tree خیلی خوب و تر و تمیز بود. آقا اگه کسی فایل گیتارپروی The Seance رو پیدا کرد، حتماً ما رو در جریان بذاره. فکر کنم همش با یه آکوستیک قابل اجرا باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ش&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;عر این I Drive The Hearse هم خیلی جالبه. البته مضمون تقریباً عاشقانه داره که از این جهت من ارتباط خیلی قوی ای نمی تونم باهاش برقرار کنم. ولی عالیه. حالا تو یه پست دیگه شعرش رو میذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;ه مدتیه که هر روز به این فکر می کنم که یه نظم و برنامه ای به این زندگیم بدم و یه ذره در آینده ای که برام داره رقم می خوره سهیم باشم ولی این روزا به شدت بی حوصله و بی انگیزه شدم. اگه الآن ازم بپرسید روزاتو چه جوری می گذرونی پاسخ خیلی مشخصی ندارم براتون، جز اینکه بگم شبها اغلب در حالتی شبیه خلسه آهنگ گوش می کنم. وضعیت نگران کننده ای شده، باشد که به زودی این بحران رو رد کنم، چرا که تصمیماتی که طی یک سال آینده می گیرم تا حد زیادی مسیر زندگیم رو تعیین خواهند کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;گ&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;اه به گاه این آمار وبلاگم رو بررسی می کنم از سر کنجکاوی که ببینم ملت چی سرچ می کنن که میان تو بلاگم. اخیراً دو دفعه دیدم که با جستجوی &quot;.E.C.U دزدی!!!!!&quot; اومدن وبلاگم. این ترکیب مبارک هم مال اون ماجرایی بود که در جریانش کم مونده بود E.C.Uی ماشینمو بدزدن. واقعاً باید به ملت محقق تبریک گفت که با مطالعه دست به عمل می زنن. اصولاً مردم پرتلاش و پیگیری داریم (حالا بماند که در چه راستایی). ما هم حالا اون پستمون رو پاک می کنیم که وبلاگمون سورس جستجوی سارقین نباشه. این دفعه هم مثلاً با قرار دادن نقاطی بین حروف سعی کردیم رد گم کنیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 14:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiance&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>radiance</dc:creator>
<guid>http://radiance.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تشکر ویژه!!</title>
<link>http://radiance.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جا داره یه تشکر اساسی از همۀ دوستای عزیزی که تو پست قبل کامنت گذاشتن و در مورد آلبوم راهنماییم کردن بکنم. راستش اصلاً انتظار نداشتم به این سرعت ریپلای بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بذار به اسم هم بگم که تاثیرش بیشتر باشه!!:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهلول&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محمد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;noBno&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;backshire&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خیلی ممنونم ازتون.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiance&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>radiance</dc:creator>
<guid>http://radiance.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Urgent!</title>
<link>http://radiance.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/35ir3n7.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا هر کی ردی، نشونی از آلبوم جدید Porcupine Tree داره بگه! من فقط یه تورنت ازش پیدا کردم که تو کامنتاش گفته بود کیفیتش افتضاحه. اسم آلبوم هم The Incidentه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 22:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiance&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>radiance</dc:creator>
<guid>http://radiance.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنج شنبه دوم مهر</title>
<link>http://radiance.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکتۀ جالب اینه که امروز بعد این بارونی که زد وقتی رفتم بیرون انقدر هوا عالی و فضای خیابونا ایده آل شده بود که طولانی ترین مسیر ممکن رو برای برگشت به خونه انتخاب کردم و قصد داشتم بلافاصله وقتی که رسیدم خونه زنگ بزنم به پسر عمم و بهش پیشنهاد کنم با هم بریم پیاده روی . (خونشون همین کوچه پایینی ماست.) و بعد از اون هم بیام تو وبلاگم بنویسم آقا امروز پاییز ما رو مشعوف کرد. که فرصت نشد. بعد از ظهر که با دوستم رفتم بیرون دوباره همون حس مزخرفی که تو پاییزا بهم دست میده اومد سراغم. پس الآن علی الاصول باید یه موضع بی طرفی اتخاذ کنم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 21:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiance&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>radiance</dc:creator>
<guid>http://radiance.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهارشنبه اول مهر</title>
<link>http://radiance.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs343.xs.to/xs343/09393/fullscreen_capture_9232009_121648_pm150.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز آغاز سومین سال وبلاگ نویسی منه. به روایتی امروز تولد وبلاگمه. اینو وقتی داشتم عنوان پست قبل* رو می نوشتم متوجه شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال پیش فکر کنم یه جمع بندی از فعالیت وبلاگم کردم ولی امسال قصد انجام چنین کاری رو ندارم چون الآن دیگه هیچ چهارچوبی برای وبلاگم قائل نمیشم که بخوام نسبت به اون وبلاگم رو ارزیابی کنم. فکر کنم دیگه الآن وبلاگم به یه جور ثبات رسیده باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن همون طور که فکر کنم بارها تو وبلاگم گفتم من از پاییز متنفرم، پس به اون کسایی که همین حس رو نسبت به پاییز دارن، آغاز فصل پاییز رو تسلیت عرض می کنم. و البته به اونایی هم که پاییزو دوست دارن تبریک. این عکس هم به مناسبت شروع پاییز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;FONT size=1&gt;یه هو تصمیم گرفتم پست قبلو پاک کنم؛ دنبالش نگردید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 09:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiance&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>radiance</dc:creator>
<guid>http://radiance.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جمعه بیستم اردیبهشت ماه</title>
<link>http://radiance.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده تاحالا که به شدت کلافه باشید ولی اگه ازتون بپرسن دقیقاً چه مرگته توضیح خیلی دقیق و مشخصی نداشته باشید؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده در عرض مدت کوتاهی بفهمید که نصف چیزایی که بهشون به شدت معتقد بودید الآن کاملاً مزخرف وغیرقابل تحمل به نظر می رسن و اصلاً به شدت حس تنفرتونو برمی انگیزن و اصلاً با خودتون فکر کنید که من تاحالا چقدر احمق بودم و کلی احساس سردرگمی کنید انگار که یه تیکه از پازل فکریتون گم شده و ابهام داره تو ذهنتون وول می خوره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده تو آینه به خودتون نگاه کنید و بگید &quot;اه برو گم شو توام&quot;؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده کلی کلافه باشید و ندونید باید چی کار کنید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده همۀ اتفاقات ناراحت کننده ای که در برخورد باهاشون همیشه می گفتید &quot;بی خیال حالا بعداً راجع بهش فکر می کنم&quot; یه هو بریزن سرتون و دیوونتون کنن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده چپ و راست احساس حماقت بهتون دست بده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.: واقعاً برام جالبه که من دارم این حرفا رو می زنم. خودمم از شخصیت متغیرم انگشت حیرت بر دهان گرفتم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 21:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiance&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>radiance</dc:creator>
<guid>http://radiance.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Norah Jones</title>
<link>http://radiance.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs843.xs.to/xs843/09366/fullscreen_capture_952009_32722_pm720.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;Lonestar where are you out tonight?&lt;BR&gt;This feeling I&apos;m trying to fight&lt;BR&gt;It&apos;s dark and I think that I would give anything&lt;BR&gt;For you to shine down on me&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;How far you are I just don&apos;t know&lt;BR&gt;The distance I&apos;m willing to go&lt;BR&gt;I pick up a stone that I cast to the sky&lt;BR&gt;Hoping for some kind of sign &lt;!--ringtones and media links --&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;عاشق آهنگهای این Norah Jonesم. فقط متاسفانه تو این آلبوم 2008ش یه نوآوریهایی کرده که اصلاً جالب نیست. کاراش عالیه. تو هر حال و هوایی باشید، وضعیت روحیتونو متحول میکنه. این اسلاید وسطای این Lonestarش واقعاً هیجان انگیزه!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این عکسه هم آلبوم آرت آلبوم 2007شه که ربطی به این آهنگ نداره فقط چون باحال بود گذاشتم اینجا.&lt;!--ringtones and media links --&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 12:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=radiance&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>radiance</dc:creator>
<guid>http://radiance.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
